خرید بک لینک
امروز، روز دهم از ماه دوازدهم است و من شال و کلاه کرده، نامه به دست گرفته، رفتم به ساختمان مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد که برای هستهی فناوری که اخیرا (با کلی ایدهپردازی و تحقیق و نوشتن پروپوزال و طرح و دفاع در کمیسیونها و شوراهای تخصصی) تاسیس کردهام اتاقی فضایی چیزی بگیرم. طبقه همکف، اتاق فلان هماهنگ شده بود که این دیدار صورت بگیرد، و چشمتان روز بد نبیند، من با این سن و سال و طول و عرض و اهن و تلپ، یکساعت تمام یک لنگ پا پشت در اتاق یک کارشناس محترم و یک رئیس مرکز رشد ایستادم و هرچه تضرع کردم، سرفه کردم، در زدم، یادآوری کردم که چند لحظه وقت ملوکانه را بگیرم، اما رئیسِ موصوف پا ندادند که ندادند و به کارهایی مهمتر از دیدار با من (که در کسوت مخترع و معلم و ایدهپرداز) شرفیاب شده بودم سرشان را گرمِ کاری نگه داشتند که تجربه به من میگوید قابل به تعویق بود و خوب هم بود.اشکالی ندارد، من به رسم ادب دو سه بار به جناب ایشان مراجعه کردم اما سرانجام راهم را کشیدم و برگشتم منزل و توی راه همش فکر می کردم به این که چقدر همین جماعت مدیران، کژفهم و کم درکاند. اگر ارزش منابع انسانی و اهمیت خلاقیت و دانشبنیانی را متوجه میشدند، این آنها بودند که باید دنبال امثال من میدویدند و با هزار وعده و خوش زبانی ما را به دام میانداختند. اما چه انتظاری دارم از اینها؟ این خیل مهاجرت (اگر اسمش را نگذاریم فرار مغزها) ناشی از همین کوتاهبینیها و افادهی اعلیحضرتان بیتاج و تخت است. این اربابمنشی (از سوی کسانی که امثال من به اندازهی هزار تومنِ اضافهکارشان برایشان ارزش نداریم) اربابمنشی در برابر نخبگان، نخبگانی که از قضا زودرنج هم هستند، همه را از طلا گشتن پشیمان کرده است و آتش به جان علم عمیق کشور انداخ

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 15:07

صفحه بندی